حالا که مردم نشان دادند که بیدار اند. حالا که بدون هیچ رهبری ِ مشخصی خودشان خودشان را هماهنگ می کنند. حالا که همه بر سرِ یکی دو موضوع خاص توافق اکثری دارند. حالا که همه به خوبی می دانند که جامعهء ایران به جای انقلاب(به معنی تحول ناگهانی سیاسی)، نیاز به دگرگونی ساختاری از پایین ترین لایه های خودش تا ساز و کار دولتی و دستگاه حکومتی دارد. حالا که مردم ایران می توانند در سکوت و به دور از خشم و با اندیشه مبارزه کنند. حالا که همه از مرده باد و فریاد و خشونت خسته شده اند. حالا باید چه کار کرد؟! به نظر من بیش و پیش از هر چیز نیروهای خودساختهء اجتماعی باید در سه مسیر اصلی تلاش کنند. اول: ادامه و گسترش همفکری و همرایی مردم بر سرِ خواسته ها و مواضع اصلی. تا دیدگاه مبارزاتی مردم ـ که بدون رهبریِ مشخص و البته به نظر من این خود حسن اصلی این حرکت است ـ دچار تشدد و پراکندگی نشود. و همچنین توجه و توافق بر سر چند موضع اصلی علاوه بر یکدست کردن مردم، باعث می شود که نهاد های اجتماعی با هم همکاری و هماهنگی داشته باشند. و این مواضع اصلی ـ که همه از آن آگاهی داریم و من نمی توانم در این مطلب آنها را عنوان کنم و نیازی به عنوان آن هم نیست ـ خود به خود در درونش دیگر خواسته های اجتماعی مردم را جای می دهد. شاید معادل انقلابی بخش اول همان "وحدت کلمه" باشد که در انقلاب 57 به شدت کارگر افتاد. دوم: حفظ اتحاد مردمی و تلاش برای گسترش آن. امروزه روز مردم ایران بواسطهء بی اعتماد به دولت و حکومت و خواستگاه های اجتماعی و پایگاه های مردمی قبلی شان، ناخواسته به این درک رسیده اند که این تنها خودشان هستند که باید به حمایت از خودشان بپردازند و تنها نهاد قابل اعتماد و پایگاه امن به واقع خودِ مردم اند. این درک کلی و ضمنی که با مخالفت و سرکوب شدید دولت و حکومت و نهاد های امنیتی آرام آرام به بخش خودآگاه اذهان عمومی وارد شده به افکار عمومی لازمهء همفکری و هماهنگی بیشتری خواهد داد. و خود عامل همبستگی بیشتر مردم خواهد شد. شاید ذکر یک مثال موضوع را روشن تر کند: وقتی مردم نسبت به پلیس و نیروهای امنیتی دچار بی اعتمادی شدید شوند، وقتی مردم شاهد ضرب و جرح و سرکوب شدید خود توسط این نهاد ها باشند، وقتی به این باور برسند که از سرمایه های ملی و حق مسلم آنها در جهت سرکوب و کشتارشان استفاده می شود؛ خود به خود به این نتیجه خواهند رسید که من بعد اختلافات و مشکلات شان را باید خودشان حل کنند. پس بخاطر بی نیاز شدن و دوری از این نهاد ها مردم بیش از هر زمان دیگری حقوق یکدیگر را مراعات خواهند کرد. و این باعث خواهد شد که زین پس در خیابان ها و کوچه ها و محله ها شاهد این باشیم مردم به سرعت دعواهای خود را حل می کنند. دیگر یک خیابان بخاطر یک تصادف ساده مدت ها بسته نخواهد شد. و دیگر مردم نخواهند گذاشت که درگیری های شان با هم آنقدر عمیق و شدید شود که نیروهای انتظامی اجازهء دخالت پیدا کنند. و در یک کلام بخشش مردم و چشم پوشی شان از اشتباهات یکدیگر به میزان چشمگیری بالا خواهد رفت. و همهء افراد مردم برای برقراری و حفظ این وفاق همه گیر مجدانه تلاش خواهند کرد. سوم: باید خواند و خواند و خواند. باید به جستجو پرداخت، بحث کرد، باید تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران و ملل موفق، تاریخ انقلاب ها و تحولات اجتماعی بزرگ، باید داستان ها نمایشنامه ها و شعر های زیادی خواند. باید با دقت راجع به آنها خواند و نوشت و بحث کرد. دانشجو ها باید خیلی جدی تر از همیشه به مطالعات بپردازند. هم از نظر علمی غنی شوند و هم از نظر سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. واقعیت این است که آن دگرگونی ساختاری در سراسر جامعه چیزی است که باید از همهء جهات بوجود بیآید. هم فرهنگی، هم سیاسی، هم اجتماعی و هم علمی. و این معنایش این است که همه باید بطور جدی به مطالعه و نقد و بحث بپردازند.خیلی ها در خیلی از این سالها از همین بی اطلاعی مردم سوء استفاده کردن. ما دیگر نباید بگذاریم هیچ کس غیر از خودِ مردم برای مردم تصمیم بگیرد. و لازمه اش این است که سطح آگاهی های مردم را بالا و بالاتر ببریم. ما یک بار به خودمان و همهء دنیا ثابت کردیم که ریشهء دموکراسی را درک کرده ایم و برای حفظ آن حاضرین تا پای جان مبارزه کنیم. حالا باید بسترش را که آگاهی وسیع در سطح اجتماع است با مطالعه و همفکری فراهم کنیم. دوستان! جدی باشید! شما دارید تاریخ ایران را به ورطهء جدیدی می برید که در تمام طول این چند قرن اخیر بی سابقه بوده است. شما دارید آیندهء خودتان و فرزندان و عزیزان تان را رقم می زنید. پس تا آنجا که می تونید به آگاهی ها و همفکری ها و همراهی های تان اضافه کنید. ما یک بار به خودمان اثبات کردیم که حقوق و آزادی های اجتماعی مان را به درستی می شناسیم و از از آنها با حداکثر توان دفاع خواهیم کرد. اکنون باید به همهء جهانیان ثابت کنیم که مرمی متمدن و آگاهیم. این دوران مهم ترین برههئ زمانی برای آزادی مردم ایران است. و در سراسر تاریخ ایران بی سابقه بوده است. اکنون باید با تلاش و آگاهی اشتباهات چندین سالهء دولت ها و حکومت های مان را تصحیح کنیم. ما مسئول خودمان و جامعهء ایران هستیم.
و هرگز فراموش نکنیم که ما تنها نیستیم.
به امید روز های آزاد تر اندیشه های بهتر و مبارزات مدنی بیشتر
چرخ بر هم زنم ار غیر مردام باشد من نه آنم که زبونی کشم چرخ فلک
+ نوشته شده توسط چخوف شکسته انگشت در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت
3:11 بعد از ظهر |
برای شروع باید بگم که متحیر و متاسف شدم؛ و البته بینهایت محظوظ.
فیلم مال ِ سالِ. صامت. و
سیاه و سفید. نمی دونم درایر لعنتی اون زمان این مخ رو از کجا آورده بوده. اما با
اونکه روایت کاملا ساده و بی پیرایه است اما کادر بندی و انتخاب عناصر کادر اونقدر
حرفه ای و دقیق هستند که آدم باورش نمی شه این فیلم مال ِ هفتاد سال ِ پیش ِ.
بذارید براتون چند نمونه مثال بزنم: اول از همه نماهای بسته با لنز
واید (که چهره رو دِفـُرمه) می کنه برای هیات قضات کلیسا و حرکت دوربین روی صورت
اونها برای دِفُرمگی ِ بیشتر. انتخاب بعضی نماهای ساده اما دقیق در وسط روایت خطی
فیلم تمهید هوشمندانه ای ِ که همین حالاشم کارگردان ها نمی تونن به درستی به اون
درست پیدا کنن. مثلا در یکی از صحنه ها که هیات قضات برای گرفتن اعتراف از ژان در
اتاق شکنجه جمع می شن راه پله ای هست که کنارش عکسی از یک اژدها کشیده شده و همهء
شخصیت های منفور فیلم از کنار این عکس به آرامی رد می شن و وارد صحنه می شن؛ و این
در حالیه که در تمامی نماهای باز از ژان شما فقط سه تصویر رو در پس زمینه به تناوب
می بینید: پنجره(ء نورانی)، صلیب، و کلیسا. یکی دیگه از شگگرد های قوی و زیبای
کادر بندی عمو کارل باز هم مال ِ وقتی ِ که هیات قضات رو نشون می ده: اونها رو در
یک کادر جوری می چینه که حرکتی حلزونی (اسپیرال) برای بیننده بوجود می آره، یعنی
چشم در سرتاسر کادر می چرخه، که این یکی از سخت ترین و حرفه ای ترین کادر بندی
هاست که در خیلی از بزرگترین تابلوهای نقاشی مورد استفاده قرار گرفته(مثل شام آخر
ِ تینتورتو یا پرستش مجوسان دواینچی). یا در صحنه ای دیگه وقتی در حضور مردم از
ژان می خوان که اعتراف نامهء ارتداد رو امضا کنه چند نما از ریختن خاک از گور و
جمجمه ای که در چشمهایش کرم ها می لولند نشان داده می شود. این نماها شاید حالا
کلیشه ای باشد اما به تاریخ ساخت فیلم توجه کنید و به اینکه کارگردان با این
تصاویر بدون هیچ اشارهء خاصی نمادی از ذهنیت کور و پوسیدهء کلیسا به ما می دهد و
بهترین بهره را از این تصاویر می گیرد. یا در همان صحنه پیرمردی ( که فکر می کنم
گورکن است) با ورود کشیشان کلاه مشکی اش را از سر بر می دارد و آنرا روی تکه چوبی
می گذارد؛ شاید کارگردان با این صحنه خاسته احترام پوچ و یا شاید توهین آمیز و
اجباری مردم را به کلیسا نشان دهد. و در همین حین ژاندارک در رویای خود باغی پر گل
را می بیند. یا در صحنهء دیگری که به نظر خیلی ها از معروف ترین صحنه های سینماست
موهای ژان را با قیچی می چینند و درست پس از آن دوربین تصاویری از مردم در بیرون
از محوطهء کلیسا نشان می دهد؛ و در ضمن آن(در حال پـَن) تصاویری از گروهی آکروبات
باز که حرکات عجیب و غریب از خود نشان می دهند و حالتهای بدن خود را دَفورمه می
کنند. اینجای فیلم عمو کارل به زیبایی قدرت درک خوب خود از تئاتر و بدن را نشان
داده است، و البته استفادهء خوب چنین فاکتور های تئاتری در فیلم را. ((یادمان نرود
که سینما در عنفوان جوانیش به شدت از تئاتر و نقاشی وام می گرفت)).
من اصلا با داستان و شیوهء پردازش توسط درایر اینجا کاری ندارم بلکه
بیشتر می خوام نوع و روش روایتگری اون اشاره کنم. یکی از چیزهای دیگه ای که باید
بگم انتخاب گریم و میمیک و آناتومی بازیگران ِ. مثلا رئیس هیات قضات چهره ای پر
گره و پر از خال داره و این چهرهء اونو ویژه تر کرده. و یا کشیشی که سعی داره ژان
رو گول بزنه واقعا چهره ای شیطانی داره. و از همه مهمتر ماری فالکونتی(Melle Falconetti) زیباست که واقعا معصومیت و مهربانی ازش می باره، انگار این چهره
رو ساختن برای رنج کشیدن؛ واقعا زیباست. و عمو کارل اینو خیلی خوب می دونه که همه
ش ازش قابهای بسته می گیره.
لزومی نمی بینم زیاد فیلمنامه و انتخاب چنین داستانی بگم اما یه چیزی
کلی می گم که شاید به دردتون بخوره.
ژان دار دختر نوزده سالهء فرانسوی ای بود که ادعا کرد سن میشل رو در
خواب دیده و برگزیدهء خداست. اما به نظر درایر ژان بیش و پیش از مسیحیت عاشق کشورش
بود و هدف اصلی اون نجات و رهایی سرزمینش از اهریمن. زان به دستور کلیسا و به جرم
ارتداد در اتش سوزانده شد تا در قرنهای پس از خود نماد تقدس میهن پرستانه و زنانگی
مسیح باشد.
چیزی که جالبه برا من تو همهء فیلم های صامت و کلا دو دههء اول اینه
که کارگردان ها به دقت و به شدت از قوانین و اصول نقاشی پیروی می کنن و اونها رو
می شناسن. درک درستی که درایر، بونوئل، لانگ، کارگردان مطب دکتر کالیگاری ـ که
الان اسمش یادم نیست ـ و خیلی های دیگه از کادر بندی و دنیای تئاتر دارن برای من
خیلی جالب. انگار در زمان خاموشی سینما فقط این دو هنر در قالب تصویر و میزانسن و
بدن و میمیک بازیگر ها تنها راه روایتگری باشن.
اکثر اونها در این دو دهه تحت تاثیر تئاتر اکسپرسیونیستی بودن و غیر
از بونوئل می شه گفت همه شون به نوعی اکسپرسیونیست هم هستن. آدمهایی که سینما را
در اولین سالهای شروعش تبدیل به هنری غنی و پر پشتوانه و پیشتاز کردن. کسانی که با
حوصله قوانین هنر های دیگه رو آموختن و در سینما به کار بستن تا بتونن از اون هنری
مجزا و بر اساس روایت تصویری بسازنو ساختن،
خوب هم ساختن.
توصیه می کنمبرای
همهء کسانی که اهل هنر هستن که این فیلم رو ببینن.پر از زیبایی و قدرت ِ و می شه
ازش هزاران چیز یاد گرفت.
به یاد بیاریم پیشگفتار بابک احمدی عزیز رو در تصاویر دنیای خیال که
با این جمله از درایر شروع می شه:
" سینما آشکار نمی کند، پنهان می دارد. "
و بعد در فصل گرترود می گه: " نکته ی مهم فنون و شگردهای سینمایی
نیست. گرترود را با قلبم ساخته ام. "
و اگه گرترود رو با قلبش ساخته لابد ژاندارک رو با تمام وجودش ساخته.
+ نوشته شده توسط چخوف شکسته انگشت در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت
2:13 قبل از ظهر |
امروز بعد قهر ِ یه دوست ِ خیلی عزیز کلی اندوهاز سر ِ لجدیشب شمارهء یکی رو گرفت
طرف نمی دونست زنه کیهاما
گفت سن بالاستخیلی خوشگل هم نیستاما هیکل خوبی داره
خلاصه مام از شم اس.م.اس. نویسی مون استفاده کردیم و مخ ِ یارو رو
تکوندیم و امروز طرف بالاخره اومد خونه
تو کمتر از 24 ساعت
مام که منتظر ِ یه تیکهء حشری ِ سن بالا با سابقهء سکسی زیادآماده و پر انرژیبا یه ا َن ِ پیر پاتال زشت بد هیکل جلو در ِ
خونه مواجه شدیم
اما خبکنجکاوی ِ ادبی ِ
همیشگی ِ من باعث شد طرف راه بدم خونه و کمی باهاش شر و ور بگم
تو اون مدتی که بالا بود مدام نگاهش می کردم و از خودم می پرسیدم این
تاپاله چی ممکنه داشته باشه که یه جوون ِ بیست و دو سه ساله بره با بد بختی یه
سوراخی ترتیبشو بده!
نه صداش نه حرکاتش نه سنش نه هیکلش نه آرایششهیچیش ردیف نبودوااااااااایییییییییییی خدامطمئنم مامان ِ پسره هم سن ِ این یارو بود
خلاصه خانومو با بدبختی پیچوندم و تا همین یه ساعت ِ پیشم مدام
موبایلم داشت زنگ می خورد
نمی دونم طرف چی فکر کرده بودههلابد فکر کرده به دلم نشستهیا
تو دلش خالی شده و خواسته با حرف زدن با من کمی خودشو آروم کنه که یعنی من
اونقدرام گـُه نیستم
یا حضرت موتسارتما رو بـُکـُن
کل عصر رو تو خونه درب و داغون نشسته بودمومی دونید داشتم به چی فکر می کردمبه اینکه چی باعث می شه تو جامعهء لعنتی ِ ما با این بافت سنتیو دینیتو مملکتی که مادر هنوز سلطان ِ غمه و بچه تا قبل ِ ازدواج تحت ِ کفالت
خانواده ش ِ و استقلال ِ شخصیتی هم از جانب حکومتهم دولت و هم _ به تبع _ خود ِ خونواده ها به
عناوین مختلف منع می شه و هنوز حرم مطهر و سینه زنی و حرمت و غیرت هستچطور می شه که یه گوسالهبره با چنین زن ِ زشتی که همسن ِ ننه ش ِ
بخوابه و از اون مهمتر چی باعث می شه یه اصطلاحا نویسندهء پر مدعای احمق عوضی
بخواد چنین چیز گهی رو امتحان کنه و یا حتی اینقدر ...
خبقسمت دوم ِ سوالم رو تو
بلاگ ِ بعدی جواب می دم
"آیا تو جلوهء روشنی از سرنوشت مصنوع انسان های قرن مایی
از انسان هایی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم"
+ نوشته شده توسط چخوف شکسته انگشت در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
8:48 بعد از ظهر |
وقتی دانشجو بودم دوبل عاشق بودم. عاشق سونیا و عاشق نوشتن. هر رِکیب
که از عشق اول می خوردم تو عشق دوم جبرانش می کردم....انوقتها نویسنده تر بودم.هوم!"گیرم از این کنایه هیچ نفهمی"
به هر حالاین داستانها مجموعه
ای از داستانهای دونفرهء اون موقع است که من اسمش رو گذاشته بودم شطرنج (و اگه طرفم
خیلی قدر بود می گفتم دوئل) و فکر می کردم مبدعش منم و خیلی کارم درستهخیلی کارم درست بودباور کنچون اون موقع هیچی رو باور نداشتم جز نوشتنم روهیچی نمی دونستم جز عشق
اما حالا...
خبولشبخونشونجالبن:
سايه و ديوار(با فرید حامدی)
ديوار بلند بود.و مي ترسيد خراب
شه.اما هر روز سايه اي بزرگ داشت.و خورشيد آنقدر بلند نبود كه … .اما سايه بخاطر همين
بلند و بلندتر مي شد،حتي بلندتر از ديوار.تا روزي كه سايه عاشق خورشيد شد.اما خورشيد
آنطرف ديوار بود.و اين وسط ديوار مزاحم بود.ابرها آمدند. … و ديوار براي هميشه عاشق
سايه ماند.
اینم یکی دیگه
با مسعود و علی مسعود :
بازم یباره دیگه شروع شد،از این شلوغیا حالم بهم می خوره ، !@#$. احمقا.
فکر میکنم تکراری شدن. اما من از همون روز اول حالم ازاین وضیت بهم می خورد. هه...
روز اول. اصلا کِی بود، از کجا شروع شد؟ کاش اصلا ً نمی اومدم اینجا. خیلی آدم رله
ای بود. تخیلات عجیبی داشت مثل:مرگ. هه... کی گفته مرگ عجیبه؛ مگه تو نمردی؟!! مثل
بقیه. همون دیگه ، اگه نگفتم پرواز، برا همین بود. پرواز... !!؟ اونم همیشه دوس داشت
بپره. اما چون پرواز ِ بقیه رو دیده بود،فکر
ِ بهتری کرد. رفت یواشکی در ِ کشو رو باز کرد و ... . کار ِ هر شبشه. موهاش بلند بود.
همیشه سوژشو داشت. پاهاش زُق زُق می کرد. شلوغ پلوغ شد. هنوزم دارم تأسف میخورم که
چرا اومدم اینجا. آخه شنیده بودم اینجا همه بال دارن. پــــــروااااااااااااااااااز.
ولی مثل اینکه اینجا پول مهم تره . پـــــــووووووووول... . کی رئیسه ؟ پروااااااز.
نه پـــــول. دیگه باید برسن ، خیلی وقته قراره بیان . بازم یه بار دیگه شروع شـــــــــــــــــد.
!@#$ ... . دارم میا ُفتم.. آآآآآآآآآآآآآآی.
هه . شیفت دونقطه پی. نُبتمو دادم به تو برو حال کن. حال کردم . بدبختای قرصی. واقعاً
شانس آووردیم اینا الان سالمن.
گاز می گیره ، این یارو گاز می
گیره . نوبتی گاز بگیریـــــــــــــــن. به همتون میرسه. حشریاااااااا. اوووووخ. گــُه
ِ سگ. بو میاد . بو دادی؟!! ریدی ! بو میدی؟!! هه ،داداش، نشاشیدی شب درازه . دروغگوووو!!
تو که گفتی ریدی!! (مربوط به بقل دستیم ِ ) درازشم داریم. آبی باشه . ا َن که زرده
خره. بی جنبه. قهوه ِایه . قه قه. ده بسه دیگه ور نرین انقدر. اهه. اینجا دیگه جای
موندن نیست. اَاَاَاَاَاَه . !@#$. ...بریم تنبور بیاریم...
+ نوشته شده توسط چخوف شکسته انگشت در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت
1:39 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط چخوف شکسته انگشت در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت
4:40 قبل از ظهر |
درباره وبلاگ
تمامی مطالب و نوشته های این وبلاگ متعلق به چخوف شکسته انگشت می باشد و همهء دوستان می توانند از آن استفاده کنند چون اگر نویسنده هم نخواد استفاده می کنن!